محل تبلیغات شما



همیشه به خوبی کردن تشویق میشویم. اما لذت بخش تر از آن دیدن این واقعیت هست که هنوز هم آدمها خوبیهای کوچکی در حق افرادی که نمی شناسند، بدون چشمداشت می کنند . و بسیار لذتبخشتر این است که خودمان مورد لطف بی چشمداشت آدمها قرار بگیریم.

یکی از مشاهدات من از جریان داشتن خوبیها در آدمها، مربوط به راننده تاکسی هست که هربار که ماشین نمی برم و با تاکسی ، مسیری را می روم، در خط منتظر پرشدن تاکسی اش هست. یکشنبه ای که گذشت(29/2/98) سوار تاکسی ای شدم که راننده اش را قبلا دیده بودم. از آن راننده ها هست که اصلا عجله ندارد و آدم وقتی که عجله دارد، دوست دارد کله اش را به خاطر آرام راندن ماشینش بکند. سوار بر تاکسی در حال درنوردیدن یک مسیری بودیم که ناگهان یک موتوری از ما سبقت گرفت و همزمان یک سری برگه از کیفش که پشتش انداخته بود ، به بیرون پرتاب شد، اما خودش متوجه نشد. به نظر می رسید، پیک موتوری باشد. وقتی این صحنه را دیدم ناخودآگاه به راننده گفتم، بنده خدا برگه هایش پخش زمین شده اند، او هم گفت آره و کمی سرعتش را زیادتر کرد تا به موتوری که 500 متری جلوتر پشت چراغ قرمز ایستاده بود، بگوید اما تا ما به او رسیدیم، چراغ سبز شده بود و او به سرعت از ما دور شده بود. از آنجایی که مسیر معمول ما، شامل دور زدن همان چهارراه دارای چراغ قرمز می شد، کمی که همان خیابان را دور زدیم و به محل پخش شدن برگه ها در لاین مقابل نزدیک شدیم، راننده ماشین نگه داشت و سریع به آن طرف خیابان رفت و دو سری برگه را که به هم منگنه شده بودند، را از کنار خیابان جمع کرد و آورد و به من داد و گفت اگر شماره تماسی دارد، لطفا پیدا کنید تا با آنها تماس بگیریم. وقتی برگه ها را دیدم، تماما برگه ها به انگلیسی بود و به نظر می رسید یک تفاهم نامه  است بین یک شرکت ایرانی و یک شرکت خارجی که یک اسم خارجی هم زیر آن بود، هرچه برگه را بالا و پایین کردم، شماره ای در آن نبود، فقط در سربرگ آن، آرم شرکت بود. خلاصه سریع در اینترنت اسم شرکت را که یک شرکت خصوصی در حوزه پتروشیمی بود، سرچ کردم و آدرس و شماره تماسش را روی برگه ای نوشتم و به راننده دادم. چون وقتی آدرس را دیدیم، محل شرکتشان خیابان مطهری بود و قرار شد، تا خودمان به مقصد می رسیم، صبر کنیم تا آن پیک هم به شرکت برسد و متوجه گم شدن مدارک بشوند تا تماس ما جدی گرفته شود. من هم فقط شماره را به راننده دادم، چون حس کردم خیلی مشتاق تماس با آنها بود و در همین حد که در پیدا کردن شماره تماس و آدرس آنها مشارکت کردم، برایم کافی بود.

 


این ترم جدید، با دو دوره از دانشجویان کلاس دارم. یک دوره از انها از دانشجویان سال دومی هستند که از سال پیش که با من کلاس داشتند می شناسمشان و یک دوره ورودی های جدید (سال اولی) هستند. بچه های این نسل که متولدین اواخر دهه 70 محسوب می شوند، شیطنتهای خاص خودشان را دارند.

یکی از همکارانم(همان رقیب سابقم) که با این دانشجویان سال اولی در ترم پیش کلاس داشت، به من می گفت، اینها بچه های عجیبی هستند مثلا نسبت به او به خاطر نوع پوشش(چادرش)  دو موضع موافق و مخالف گرفته بودند و این قضیه ان همکار را که به پوشیدن چادر برای مصلحت کاری یا ظاهرسازی روی اورده بود، را معذب کرده بود.

تا این ترم که با این دانشجویان کلاس دارم، متوجه آن کلمه عجیب و متفاوتی که همکارم گفته بود شدم. به نظرم دانشجویان جالب و بامزه ای هستند که نوعی خشم منفعلانه یا نوعی شیطنت پنهان یا شاید نوعی گارد دارند. علی ایها الحال در جلسه سوم از شروع ترم که سرکلاس رفتم،دیدم در گوشه تخته یک  کاریکاتور  کشیده شده است. کاریکاتور یک خانم جوان با مقنعه، چشم و ابرو تقریبا شبیه چشم و ابروی خودم و لبهایی که اغراق گونه کلفت کشیده بودند. در نگاه اول آن کاریکاتور، می توانست تصویر یک داف را به ذهن تداعی کند.

بدون واکنش خاصی پشت تریبون رفتم و کلاس را شروع کردم و بخشهایی از درس را با روش پرسش و پاسخ پیش بردم . در این حین به خوبی می دانستم که دانشجوها در حال مقایسه من با کاریکاتور کشیده شده بودند. حدود بیست دقیقه ای از کلاس را با این روش پیش رفتم ، تا اینکه نیاز به این پیدا کردم که روی تخته چندتا تکنیک  را بنویسم و برای همین شروع کردم به پاک کردن تخته منجمله آن نقاشی و در حالیکه تخته را پاک می کردم پرسیدم این خلاقیت کلاس قبلی هست یا کلاس شما(می دانستم قبل از کلاس  خودم، کلاس دیگری نبود اما میخواستم مطمئن شوم) که با پررویی تمام گفتند، کلاس ما و من هم بی هیچ واکنشی کل نقاشی را پاک کردم.

اولین بار بود که کاریکاتورم را می کشیدند و برایم توهین آمیز یا ناراحت کننده نبود. به هرحال هنوز کم تجربه هستند و باور دارم در طی سالهای دانشگاه باید سعی کنم با رفتار خوب و صبورانه و نه تدافعی با آنها، به صورت غیرمستقیم به بزرگ شدنشان کنم. به خوبی می دانم اینها همان بازیهای دانشجوها برای تست کردن استاد است تا دستشان بیاید که چطور می توانند استاد را تحت تاثیر به صورت مثبت یا منفی قرار دهند یا به عبارتی manipulate کنند. این دانشجوها، چالش جدید و ارزشمندی برای خودم برای یادگیری بیشتر درباره چطور مدیریت کردن چنین شرایطی هستند و تلاش می کنم آن چقر بودنی که در رفتارشان شاهد هستم، تلطیف کنم.

 


یک سری دروس در هر رشته ای هست که برای استاد،دردسرش بیشتر هست. یکی از این درسها برای ما بازد.ید از مو.سسا.ت حوزه های کاریمان است. در این سه ترم گذشته تقریبا هرترم این واحد درسی را با دانشجویان دوره های مختلف در دو دانشگاه داشته ام. دردسرهایش از شناسایی موسسات خوب تا هماهنگی و نامه نگاری و پیگیری درون آن سازمانها گرفته تا هماهنگی سرویس رفت و آمد، متغیر است. این درس از جمله مواردی است که شاید تا سالهای سال، در ذهن دانشجوها بماند. چند تا خاطره جالبی که دارم این است که سه ترم پیش که این درس را داشتم و یکی از همکاران دیگر هم همین درس را با گروه دیگری از دانشجویان داشت، هماهنگ کرده بودیم روزهای بازدیدمان از موسسات مختلف یکی باشد تا دردسر هماهنگی نقلیه کمتر شود. در یکی از بازدید، سرویس نقلیه نداشتیم و زمان هم داشت از دست می رفت. القصه که رفتیم دو تا از اتوبوسهای واحد را از خط بیرون کشیدیم و اجاره کردیم و دانشجوها را به مقصدهای مختلف بازدیدمان بردیم. بماند که در طول مسیر همیشه شیطنتهای دانشجویان هست.

ترم پیش نیز برای همین درس، اکثر اوقات دو تا مینی بوس در اختیار داشتیم که دانشجویان پسر برای خودشان یک مینی بوس را قرق می کردند و با راننده هماهنگ میشدند تا سیستم را برایشان روشن کند و بارها که مینی بوس دخترها سریعتر می رسید و باید منتظر سرویس پسرها می ماندم، شاهد بودم که دانشجویان پسر در حالیکه صدای بلند آهنگ از مبینی بوس می آید و یکی دوتا از شیطونهایش از پنجره ها آویزون هستند به ما می رسیدند و کلا صحنه های خنده داری بود.

امروز هم یک گروه دیگر از دانشجویان را برای بازدید بردم. البته چون سرویس نقلیه توسط گروههای آموزشی دیگر برای بازدیدهایشان هماهنگ شده بود، مجبور شدم با هماهنگی گروه آموزشی خودمان، دو تا ون بگیرم. در سریهای قبل چون سرویس دانشگاه بود و اصولا ضبط را روشن نمی کردند، بچه ها هرکدام نهایتا با هندزفری خودشان، آهنگ گوش می کردند. اما امروز که راننده های هر دو ون پایه بودند و از همان اول به عنوان یک آپشن، اعلام کردند ما ضبط هم بخواهید روشن می کنیم، یک گروه از دانشجویان که در ون دیگری بودند از همان ابتدا ضبط را روشن کردند و بعد به من نگاهی کردند و من هم به آنها گفتم از نظر مشکلی ندارد و راحت باشید، و در کل مسیر در حال دست زدن و جیغ و هورا و حرکات موجی بودند که جایگزین نبودن فضا برای رقص بود. به حدی جیغ و هورا و جنب و جوش داشتند که در یک جایی که هردو ون توقف کردند تا راننده ها مسیر جایگزین را به هم بگویند، ون ما که پشت ون گروه دیگر دانشجویان بود، میدیدم که ونِ در حال توقف در حال تکان خوردن است از بس که دانشجوها حرکات موجی استادیومی داشتند:))

ونی که من با یک سری از دانشجویان که بچه مثبت تر بودند، سوار شده بودیم، اوایل دانشجویان مثلا از من خجالت می کشیدند اما وقتی به آنها گفتم برای آهنگ گوش کردن و شادی راحت باشید، شاهد بودم که همون بچه های مثبت چنان هماهنگ با هر آهنگ شاد که خودشان به سیستم راننده با کابل وصل کرده بودند، کف می زدند که کل مسیر را با کف زدنها و صدای بلند آهنگ از ون رفتیم و برگشتیم.

در دوره تحصیل در کنار بحث یادگیری نظری و مهارتی دروس، همین خاطره ها می ماند و خوشحالم در این اوضاع و احوال، در شکل دادن به این نوع خاطره ها برای دانشجویان، سهم داشتم.


زله آخرین چهارشنبه (29) آذر، حقیقتا ترس عجیبی را در من و دیگران ایجاد کرد. آنچه که بیش از همه در این زله مرا ترساند،صدای وحشتناک زله بود. طی 12 سال گذشته، کرج با همین درجه ریشتر ریده بود، اما هیچکدام از آنها صدایی این چنین نداشت. جالب اینجاست که همه این صدا را نشنیده بودند. یعنی عده ای فقط لرزه را حس کرده بودند و عده ای منجمله من، صدای آن را هم شنیدیم.وقتی این صدای وحشتناک بی سابقه را شنیدم، حس کردم که دیگر همه چیز تمام شده و به نقطه آخر زندگی رسیده ام. بعد که زله تمام شد، با خودم فکر کردم، تهران زله بزرگی آمده که در کرج با این میزان احساس شده است و بادوستانم صحبت کردم و خیالم راحت شد که آنجا زله ای در کار نبوده.

در آن اوقاتی بعد از زله که بیرون به سر می بردیم و با همسایگانی حرف زدیم که در حالت عادی، سالی یکبار هم همدیگر را نمی دیدم و همصحبت نمی شدیم، واقعا حس کردم چقدر همه چیز بیهوده تر از آن است که فکر می کردم. هوای آلوده  هم که کلا این مصاحبت را بسیار خاص تر کرده بود!!

طی روزهای بعد که برای آخرین جلسه های کلاس به دانشگاه رفتم، از یکی از همکارانی که به واسطه شغلش با شخصیتهای علمی منجمله زله شناس ها ارتباط نزدیک دارد، شنیدم که واقعا باید تهران آماده باش باشد. اگر زله که میزان احتمال آن هم بالاتر رفته است، اتفاق بیفتد، فاجعه رخ می دهد و تلفات روز اول، حداقل یک ششم جمعیت تهران است. اما از ستاد.مدیر.یت بحران و دو.لت و هیچ انتظاری نمی توان داشت. سوابق آنها در مد.یری.ت زله های بم و کرمانشاه و امیدوار کننده نیست.

القصه، داستان این روزهای مردم دور و برم این است که ساکهایشان را آماده کرده اند تا در صورت زله فرار کنند و  بخش ناراحت کننده داستان است که در مملکتی زندگی می کنم که با وجود علم حاکمانش به زله خیز بودن بسیاری از مناطق کشور، اصول ساختمان سازی و رعایت استاندارها نادیده گرفته شده است، به طوریکه مطمئن نیستیم، ساختمانهایمان تحمل چه حد از لرزه را دارد و رنج آورتر اینکه، به خوبی واضح است که در صورت وقوع هرگونه حادثه ای که کل تهران را درگیر کند، توان حاکمیت برای مدیریت شرایط و امداد رسانی به موقع، بسیار بسیار پایین است به طوریکه بسیاری از مردم نه بخاطر خود حادثه بلکه به خاطر شرایط بعد از حادثه و تبعات و نابسامانی های بعدی، تلف خواهند شد.

این پست، سیاه ترین پست این وبلاگ تا به امروز است و امیدوارم، هرچه زودتر، سیاهی و استرس به پایان برسد.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

پرسش مهر دوره بیستم مدرسه غیر دولتی قائم